غزل خزان
  گر بدین سان زیست باید پست من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385
بدون شرح

 


پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385
زندگی

 

یک روز زندگی

 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

 

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

 

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد .به پرو پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت:"عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد وبیراه و جارو جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لابه لای هق هقش گفت:اما با یک روز؟با یک روز چه کار می توان کرد؟

 

خدا گفت:"آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید." وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن.او مات ومبهوت،به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید ،اما می ترسید حرکت کند،می ترسید راه برود،می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود.می تواند بال بزند،می تواندپا روی خورشید بگذارد.می تواند...اودر آن روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی را به دست نیاورد اما ....اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شدو عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیسته بود .

 

 

 

 

هیچوقت برای رسیدن دیر نیست

 

برای رسیدن به اهداف متعالی تلاش کن و پیروزی نهایی را باور داشته باش

هیچگاه برای رسیدن دیر نیست هدف را دنبال کن و مطمئن باش که خواهی رسید

همیشه باید از یک نقطه شروع کنی پس همین الان برای داشتن آینده ای روشن ، همت را شروع کن

هیچگاه از سرنوشت خود گله نکن زیرا مطمئن باش خداوند همیشه بهترین و زیباترین سرانجام را برایت رقم می زند پس امیدوار باش و خداوند را شکر بگو

از زندگی و روزگار شاکی نباش زیرا این تو هستی که برای رسیدن باید تلاش کنی نه روزگار

به خداوند مهربان توکل کن و تنها به او امیدوار باش مطمئن باش به تمام آرزوهایت خواهی رسید

قلبت را مثل آسمان آرام کن ، چشمهایت را مثل دریا آبی کن ، نفسهایت را مثل خورشید گرم و پاک کن ، آنگاه ببین که زندگی چقدر زیباست

هنگام یاس و نومیدی به اهدافت بیاندیش و اراده خودت را بسنج ، اگر دیدی که برای رسیدن به اهداف عالیه ات هنوز هم می توانی تلاش کنی ، خدا را شکر کن چون تو حتما به آنچه در نظر داری خواهی رسید

اینها جمله های خودم بود که همیشه و در همه حال در ذهنم یادآوری می کنم تا راهی باشد برای استحکام اراده ام و نزدیک شدن و تلاش کردن برای رسیدن به آنچه که در ذهن می پرورم .

 

 

رنگین کمان

 

 

دخترک هاج و واج به آسمان خیره مانده بود . رنگهای زیبای رنگین کمان تصویری از یک تابلوی نقاشی را در ذهنش تداعی می کرد . سرخ ، آبی ، بنفش ، زرد ، ارغوانی ، نارنجی و رنگهای زیبا و آمیخته ای از تمام این رنگهای قشنگ . آسمان صاف بود و نسیم خنکی چشم هایش را نوازش می کرد

آنقدر محو تماشای زیبایی رنگین کمان بود که از یاد برده بود چند ساعتی است به آسمان می نگرد و متوجه عابرانی که از کنارش می گذشتند نبود . با صدای آواز خواندن کودکی که در نزدیکی اش بازی می کرد ناگهان به خود آمد . چند قدمی جلوتر رفت کودک مشغول لی لی بازی کردن بود با شنیدن صدای آواز او لبخندی زد . به کنار کودک رفت و نوازشش کرد و با اشاره ای به آسمان به کودک گفت : ببین چقدر آسمون قشنگ شده ، رنگین کمان دوست داری ؟

کودک با اشاره او به آسمان نگاه کرد بعد از چند لحظه مات و مبهوت به دخترک نگاهی انداخت و گفت آسمون که رنگی نیست ، نمی بینی ابرها همه جا پر شده ؟ لحظه ای در سکوت فرو رفت . یعنی رنگین کمانی وجود نداشت ؟ پس او چه می دید ؟ اما رنگین کمانی که در آسمان دیده بود لحظه به لحظه زیباتر می شد ، اما او می دانست که رنگین کمان دل او هرگز خیالی و رؤیایی نیست فقط ابرها نمی گذاشتند که دیگران نیز رنگین کمان زیبا را ببینند . با کودک خداحافظی کرد ، برخاست و عصای سفیدش را باز کرد و به راهش ادامه داد .

 

منبع

گروه اینترنتی باور

 

 

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

شناسنامه کامل من...
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 6688